پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
120
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
باشى و مانند من او را تحمّل كنى . او هر چه در روى من گفت من تحمّل كردم . تو هم همين رفتار را پيش بگير . هر چه او سخت و شديد شود تو نرم و ملايم شو و هيچگاه با او كار را به نبرد و جنگ مكشان كه او هرگز از پيكار با تو بيم نكند و تسليم تو نشود و تو اگر با حسين جنگ كنى مغلوب او مىشوى ، مغلوب او براى هميشه . . . خستگى بر معاويه چنان مستولى شد كه ديگر كلمهاى نگفت و ديدگان را بربست . « 1 » همو ماجراى آگاهى امام را از شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه اين گونه روايت مىكند : وقتى كه كاروان كوچك حسين به « زَرود » رسيد ، از راه روبهرو يعنى راه كوفه ، شتر سوارى ديده شد كه او نيز به طرف منزلگاه مىآمد ، امام ايستاد و منتظر رسيدن او شد ولى شخص مزبور تا قافلهء حسين را ديد ، راه خود را كج كرد . عبداللّه سليمان و منذر بنِ مشعلى كه در ركاب حسين بودند از اين مرد شتر سوار در شگفتى شدند . به سوى او رفته و سلامى به وى دادند . از او پرسيدند : از كجايى و از كدام قبيله ؟ ! شخص نامبرده جواب داد : از قبيلهء اسد . آن دو با هم گفتند ما نيز از قبيلهء بنى اسديم ، بگو ببينيم از كوفه مىآيى ؟ آرى ! از آن شهر و مردم آن چه خبر ؟ بزرگتر از كشتن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه خبرى مىتواند باشد ؟ من به چشم خود ديدم كه جسدهاى سر بريدهء آنها را با طنابى توى كوچه و بازار مىكشيدند ؛ مردم در دلشان گريه مىكردند و بر زبانشان شادمانى و خنده بود . عبداللّه و منذر گفتند : چه خوب شد كه تو جلوى امام نيامدى و اين فاجعه را به او نگفتى . فرداى آن روز وقتى كه آن دو تن با مقدّمهاى ، خبر بالا را به امام گفتند ، حسين غرق چنان اندوهى شد كه فقط اين جملهء او بيان كنندهء اندوه او بود ، و چندين بار با گلوى گرفته آن را تكرار كرد : ما از آنِ خدا هستيم و به سوى خدا باز مىگرديم ، خدا آن دو را بيامرزد . « 2 »
--> ( 1 ) . همان ، ج 2 ، ص 558 . ( 2 ) . همان ، ص 630 و 631 .